شنگول‌آباد

گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ورنه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم

افیون

‫نادر افشار چون ترویج بنگ و باده دید‬


اگر تصویر در دسترس نیست همواره اینجا قابل مشاهده خواهد بود.

پندی از خدایان

‫خود را درگیر روابط مرغان عشق مسازید و عطای شراکت در بخشی از شادی‌هایشان را به لقای شراکت در تمام غم‌هایشان بخشید.‬

انار

زمانی که من در دل یک انار زندگی می‌کردم، از یک دانه شنیدم که گفت: «من یک روز درختی می‌شوم. باد در شاخه‌های من خواهد خواند و خورشید بر برگهایم خواهد رقصید و من همۀ فصلها برومند و زیبا خواهم بود.»
آنگاه دانۀ دیگری گفت «من هم وقتی به جوانی تو بودم از این خیال‌ها در سر داشتم؛ ولی اکنون که می‌توانم امور را سبک سنگین کنم، می‌بینم که امیدهایم بیهوده بود.»
دانۀ سوم هم در آمد و گفت «من در خودمان چیزی که نشانۀ بزرگی باشد نمی‌بینم.»
دانۀ چهارم گفت «اما اگر آیندۀ بزرگی در کار نباشد، زندگی ما یاوه‌ای بیش نخواهد بود!»
دانۀ پنجم گفت «چرا بر سرِ آنچه خواهیم شد جدال می‌کنیم، در حالی که حتی نمیدانیم چه هستیم.»
اما دانۀ ششم در پاسخ گفت «ما هرچه هستیم، همان خواهیم بود.»
دانۀ هفتم گفت «من به روشنی می‌دانم که چه در پیش است، ولی نمی‌توانم بیان کنم.»
آنگاه دانۀ هشتم سخن گفت – و نهم – و دهم – و بسیاری دیگر – تا آنکه همه به سخن آمدند و من از بسیارىِ صداها چیزی نمی‌شنیدم.
چنین بود که همان روز از آنجا به دلِ یک بـه رفتم، که دانه‌هایش کم‌اند، و کمابیش خاموش‌اند.

از کتاب  پیامبر و دیوانه

نوشتۀ  جبران خلیل جبران

ترجمۀ  نجف دریابندری

Peace

دلم می‌خواد یه مدت توی جنگل زندگی کنم.
اونجا با یه گرگ هم دوست باشم.
به دور از هر هیاهو…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.